
یک شب، خودم را با یک شعر اشتباه گرفتم، شعر نقش
خورده زیر شیشه ی میز مشکی کافه ای شوم، اشتباه گرفتم و بی شرمانه شروع شدم.
گیر کرده بودم لای یادگاری غریبی که یک غریبه برای یک «او» نوشته بود، با دستخطی
لرزان تر از نگاه من، من داشتم شروع می شدم، ناخن ام را رو شیشه کشیدم و شروع شدم،
با همان نگاهی که منگنه گناه شد.
یک شب، خودم را با یک ترانه اشتباه گرفتم، تاریک تر
از تیرگی موهای تو شده بود که با iPadَش برایم فال
گرفت، من نیّتم، تمام نبودن های هر چه «تو» بود و «او» گفت: هِی پسرکِ هفت نقطه
ای،تو تعبیر این ترانه ای
یک شب،خودم را با یک لبخند اشتباه گرفتم، اشتباه
گرفتم و بی اختیار شروع شدم، خیالِ تلخِ خامی بود، خلوتِ لبخند تو و خیانتِ تلخِ
انگشتان من.
یک شب، خودم را با یک رنگ اشتباه گرفتم، اشتباه گرفتم
و رندانه شروع شدم، جعبه ی مداد شمعی های کودکی ام را خالی کردم، در انتظار کور یک
مشت تار موی «تو»
یک شب، خودم را با یک راه اشتباه گرفتم، اشتباه گرفتم
و بی رحمانه شروع شدم، اصلاً تمام رفتن ها وارفته، تمام این رسیدن های مسخره و
جاده هایی که مدام جِر می زنند، من ولی هنوز با هر پیچ جاده، شروع می شوم
یک شب خودم را با یک مرد اشتباه گرفتم، اشتباه گرفتم
و یواشکی شروع شدم، مرد، نیمه شب دق کرد
و مُرد، من مانده ام ولی، حتی پای این رویای وامانده ی ماندن.
یک شب خودم را با میثاق اشتباه گرفتم، «تو» ترسیدی و
سوم شخص غائب شدی، تو «او» شدی و من خیلی ساده تمام شدم.
آن که کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد : نظرات
فلش بک: 1 2 3 4 5 6 7 ...

